از کجای زندگی بگم، که هر جاش رو که بگی یه داستانیه
تازگی ها شروع به آشپذی هم کردم، برنج دم میکنم، ماهی سرخ میکنم، پیازداغ میگیرم، خوب نیمرو هم که بلد بودم، یه چندتا مجله آشپذی گرفتم، برای رو کم کنی، برنجی دم کردم بیا و ببین چی فکر کردید

میدونید، زندگی ما آدما مثل غذا پختن و غذا خوردنه، بعضیها هم از پختن لذت میبرن هم از خوردن، بعضی ها هم فقط از یکیش، و خیلی ها هم از هیچکدومش، این دسته آخر بنظرم به هیچ وجه قابل ترحم نیستند، هر چند هر روز ناراحتیشون رو میبینی چون که خودشون رو آزار میدن؛ غذا پختن مثل زندگی کردن میمونه، دیدی بعضیها انگار که از سر اجبار میخوان غذا بپزن، حداقل کاری رو که لازمه به یه چیز بگن غذا انجام میدن و از سر نیاز هم میخورن، ولی یه آشپز با انگیزه همون کارا رو میکنه ولی چطور با یه چاشنی ساده مزه غذا رو تغییر میده، و با کمی سایقه تزیینش میکنه، تغییر مزه و طعم غذا و تزیین اونها جزو کم هزینه ترین بخش های آشپزیه، ولی تمرین میخواد و انگیزه و حوصله
همونجور که یه ادویه میتونه غذا رو خوش عطر و خوش طعم کنه، یک کار ساده در زنگی هم میتونه توی تمام ناملایمات زندگی، احساس زنده بودن و لذت بردن رو به آدم بده، این کارها اونقدر میتونن ساده باشن و کم هزینه که فکرش رو هم نمی کنیم، انجام کاری که بلدیم و علاقه بهش داریم یا ورزشی که هر روز یا هفته ای یکبار انجام میدیم، حرف زدن با یک دوست، خواندن یک کتاب خوب، و حتی نگاه کردن به گلها و درختان مسیری که هر روز آن را طی میکنیم